تبلیغات
حاج آقا سلام - دل نوشته:
سه شنبه 12 آذر 1392

دل نوشته:

• نوشته شده توسط: نیما دارابی

دل نوشته:

پرودگارا...

ماه ذی الحجه ات از راه می رسد.

و تو حاجیان را به سمت خود فرا می خوانی...



سرزمینی مقدس!

خانه ی پاکت!

زمینی که حلول هلال خشکی اش را دحوالارض می نامند...

آنجایی که ابراهیم (ع) آخرین ماموریتش ساختن خانه ات می باشد...



و ابراهیم (ع) بر می خیزد.

سربلند از امتحانی که برای قربانی پسرش قرار داده بودی.

در بیابانی خشک...

سنگ ها را به کمک اسماعیل(ع)روی هم می چینند و

خانه ی پاکت با ترنم آواز فرشتگان و عرق جبین ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع)

در هم می آمیزد؛

لبیک...اللهم لبیک...

این صدای زمزمه ی ابراهیم(ع)است . که از پس قرنها به گوش می رسد.

خوش به حال سنگ هایی که با دست ابراهیم(ع) لمس شده اند.

و اکنون،

حاجیانت با دعوت آسمانی تو آنها را لمس می کنند...

حس می کنند...

سبک می شوند...

و آنها هم همنوا با فرشتگان ندای لبیک سر می دهند...

لبیک...اللهم لبیک...



و تو ای حاجی!!!

محرم شده ای!!!

برخیز...

دلت را صاف کن.

این سفر کمی نیست.

یقین بدان که دعوت شده ای.

دعوت شده ای تا ندای حق را لبیک بگویی.

دعوت شده ای تا :

همنوا با زمزمه های ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع)بگویی:

لبیک...اللهم لبیک...

تو تنها نیستی!!!

می توانی نماز را در مقام ابراهیم(ع) به صاحب عصر(عج) اقتدا کنی!!!

وضویت را درست بگیر.

ناخن هایت را به اندازه کوتاه کن.

هنگامی که سنگریزه ها را به سمت شیطان پرتاب می کنی؛

حواست جمع باشد،

که شیطان ملعون شده ی پروردگار است.

پس!

محکمتر سنگت را بزن...

تو اکنون آماده می شوی برای قربانی...

زیرا می دانی از اعمال واجب حج می باشد.

همانطور که ابراهیم(ع) می دانست.

و ابراهیم(ع)

هنگامی که در دل شب با محبوب خویش نجوا می کند،

پروردگارش از او می خواهد:

ای ابراهیم(ع)!!!

اسماعیلت(ع) را برای من قربانی کن...

خدای من!!!

ابراهیم(ع)چه می شنود؟؟؟

محبوبش به او چه می گوید؟

چگونه می تواند اسماعیل(ع)خوش قد و رعنایش را؟؟؟

اما تا سه بار این ندا را می شنود:

-ای در بتخانه پا گذاشته

               بر مهر اسماعیلت(ع)پا بگذار

                                           ای از آتش گذشته

                                                     از اسماعیلت بگذر...

و ابراهیم!!!

می خواهد از خود بگذرد

و

از اسماعیل نه...

چه سخت است!!!

و چه سهل!!!

سرانجام ابراهیم(ع)به ندای حق لبیک می گویدو اسماعیل(ع)را

اسماعیل(ع)زیبایش را به قربانگاه می برد...

خدای من!!!

چه می بینم؟؟؟

چه شد؟؟؟

چاقویی که در دست ابراهیم(ع)است،گلوی اسماعیل(ع)را نمی برد!!!

و خداوند دستور قربانی کردن گوسفندی را به پیامبرش می دهد...

و تو ای حاجی!

می دانی چرا؟؟؟

زیرا اللهه ی عشق...

ذبح عظیم خود را در جایی دیگر

مقدر کرده و آنجا دشت کربلاست...

او می خواهد حسینش(ع)...

      در روز عاشورا...

              در دشت نینوا...

                        با گلوی خشک...

                                    قربانی این مسلخ عشق باشد...


او می خواهد حسین(ع)ابراهیم وار همه اسماعیل هایش را

قربانی کند...

 و خود نیز کشته ی عشق بشود...

آنگاه که ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) و همه عرشیان حقیقت این آیه را عیان دیدند:

فدیناه بذبح عظیم."

همه یکصدا گفتند:

"سلام علی آل یاسین..."

این ابتدا و انتهای عشق است،

حسین(ع)سلطان عشق و کربلا مذبح عشاق...

و حسین(ع)فانی در خدا می شود

و

باقی به بقای او...

پس حرم حسین(ع)حرم خدا می شود...

و آدمی در کربلا حسین (ع)را نمی بیند...

که خدا را می بیند...

.

.

.

و تو که محرم شده ای!!!

و لباس احرام پوشیده ای!!!

گوش کن صدای کاروان حسین (ع) به گوش می رسد...

و حسین(ع)...

تنها به سمت نینوا می رود...

راستی!!!

آیا علی اصغر حسین(ع)شش ماهه شده؟؟؟



طواف کعبه دیده ام گرد حرم دویده ام

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود...


نظرات() 


برچسب ها: دل نوشته ، حج ، طواف ، ابراهیم ، اسماعیل ، سجاد قهرمانی ،
manicure
چهارشنبه 23 فروردین 1396 02:35 ب.ظ
Hi there exceptional blog! Does running a blog like this require a lot of work?
I've no understanding of coding however I had been hoping to start
my own blog soon. Anyway, if you have any recommendations or tips for new blog owners please share.
I know this is off subject however I simply had to ask. Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر