تبلیغات
حاج آقا سلام - شهیدی كه قبرش را به همه نشان داد
دوشنبه 9 دی 1392

شهیدی كه قبرش را به همه نشان داد

• نوشته شده توسط: نیما دارابی

شهیدی كه قبرش را به همه نشان داد

افسران - شهیدی که مزارش را به همه نشان داد



 5 دقیقه قبل از اینکه برم یکی دیگه اومد نشست بغل دستم ، گفت : آقا یه خاطره برات تعریف کنم ؟ گفتم : بفرمائید ! یه عکسی به من نشون داد ، یه پسر مثلاً 19 ، 20 ساله ای بود ، گفت : این اسمش عبدالمطلب اکبری هست ، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود ، در ضمن کر و لال هم بود ، یه پسر عموش هم به نام غلام رضا اکبری شهید شده ،‌ غلامرضا که شهید شد ، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست ، بعد هی با اون زبون کر و لالی خودش ، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا !؟ محلش نذاشتیم ، می گفت : هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت . ( بعضی وقتها این کرولالهایی که ما می بینیم نه اینکه خوب نمی تونه صحبت کنه و ارتباط برقرار کنه ، ما فکر می کنیم عقلش هم خوب کار نمی کنه ، دل هم نداره ، اتفاقاً هم عقلش خوب کار می کنه ، هم دلش خیلی از من و تو لطیف تره ) گفت : دید ما نمی فهمیم ، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید ، روش نوشت : شهید عبدالمطلب اکبری ، بعد به ما نگاه کرد گفت : ‌نگاه کنید ! خندید ، ما هم خندیدیم ، گفتیم شوخیش گرفته ، می گفت : دید همة ما داریم می خندیم ، طفلک هیچی نگفت ، سرش رو انداخت پائین ، یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاک کرد ، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت . فرداش هم رفت جبهه . 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند دقیقاً تو همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند . وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود ، اینجوری نوشته بود : بسم الله الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی می خواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم ، یک عمر برای خودم می چرخیدم ، یک عمر . . . اما مردم ! حالا که ما رفتیم بدونید هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت : تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید !

نظرات() 



محیا
شنبه 21 دی 1392 07:04 ب.ظ
من خیلی وقته شما رو لینک کردم ولی شما ما رو لینک نکردی
پاسخ نیما دارابی :
سلام ببخشید الان لینك شدید
سیدحسین حسینی
چهارشنبه 18 دی 1392 10:43 ق.ظ
سلام.استاد من اون مطلب رو خودم نوشتم.خیلی وقته همدیگه رو لینک کردیم
پاسخ نیما دارابی : سلام مرسی عزیزم ببخشید من نمی دونستم
محمد
دوشنبه 16 دی 1392 07:40 ب.ظ
واقعا غم رو دلم نشست ...
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم



خیلی قشنگ بود دوست عزیز موفق باشی انشاالله
یا علی
پاسخ نیما دارابی : سلام محمد جان مرسی عزیزم كه سر زدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر